درون کلبه ای بنشسته ام تنهای تنها
به چشمم حلقه بسته اشک حسرت ، موج غمها
چو شمعی جان خود آتش زدم امشب سراپا
به آتش بازی ام جانا بیا بهر تماشا
نمی دانم که آیا .. تو آگاهی ز فردا
فردا .. نشان از من نمی ماند
تنها .. به جا خاکستری ماند
ز خاکم گل لاله روید
چو خون دلم ارغوانی
دریغا که قدر محبت
ندانی ندانی ندانی
چو شمعی جان خود آتش زدم امشب سراپا
به آتش بازی ام جانا بیا بهر تماشا
نمی دانم که آیا .. تو آگاهی ز فردا ...
اولا" مجال و حوصله نبود فایل آواز شعر بالا رو آپلود کنم برای دانلود .. هر کس دوست داشت بگه تا به
ایمیلش بفرستم .
دوما" اینو توی صفحه ی حوادث روزنامه خوندم ، با خوندنش عجیب کیف کردم و خندیدم ، نمیدونم چرا
اینقدر به دلم چسبید ... مرضه دیگه !! :