پیرمرد بخت برگشته ، شکمش آب آورده بود . بچه های ولگرد
با مسخره می گفتند : « یاروآبستنه ! فردا می زاد ! » .
یک روز که از کوچه ، همان کوچه ی کثیفی که پناهگاه زندگی
فلک زده ی او بود ، می گذشتم ... دیدم لاشه اش را به تابوت
می گذارند :
پیر مرد بخت برگشته ، « زائیده » بود . فرزند بدبختی چه
می توانست باشد ؟! ... « مرگ ! ... »
کاارو

یه جورایی برام کلاس میذارن .. میگن « حضرت حافظ » فلانه و بهمانه و آخرشه و ...
مي دونم ... حافظ خوبه .. خیلی هم خوبه .. شعراش هم خوبن ... ولی نه برای من ! .. من هنوز بچه م ... خیلی چیزا رو نمی فهمم ...
نمی دونم « مِی » چیه و آدم « مست » و آدم « رند » و« صوفی » کیه ...
از« لعل » و « غمزه » و « عشوه » و« نرگس مست » و « ابروی کمانی » و ... حتی از نوع زمینیش هم چیزی نمی دونم ( تازه معلوم هم نیست که مراد از همه ی اونا معانی فرا زمینی شون باشه ! ) ...
من شاعرفریاد های صامت و اشکهای فرو نریخته رو دوست دارم ...
« کارو » .. که خبر از هزاران لب بوسه ندیده داره ... واز هزاران بوسه ی لب ندیده ...
« کارو » که از « هذیانات یک مسلول » و از « مرگ ماهیگیر » میگه و از « نامه هاي سرگردان » ...
و برادر نازنینشو ...
که « زورق شکسته » رو میخونه ...
چنين مضمونی رو از هیچکس نخواهید شنید .. در نهایتِ تراژدی .. و حماسه .. و عشق .. و ترس .. وغم .. و زیبایی ...
اگه اینا زمینیه ، ... و اگه اینا عامیانه ست ، من آخر زمینیا و آخر عوامم ...
...
و...صد البته خیلی چاکرم![]()

اللّهم وفّقنا لما تحبّ و ترضی