در دوران ما ...
هر ماسه ی تک افتاده از هر صحرای تنها ،
مظهر حماسه ی یک زندگی ِانسانیست ..
در هر حماسه ی تک افتاده ی هر صحرای تنها ،
قطره خون شریان گم کرده ی یک انسانِ ِقرن ما زندانیست !
من خبر از هزاران لب بوسه ندیده دارم
که التهاب بوسه آفرینشان را
گرمی ِبخون آغشته ی ماسه ها ، خوردند ..
من خبر از هزاران بوسه ی لب ندیده دارم
که ناشکفته :
در پژمردگی هزاران لاله ی سرگردان ــ در هزاران صحرای گمنام :
مردند ...
دوران ما ...
دوران عصیان صامت اشکهای پنهانی ست ...
اشکهای تیره بختی که نه زبان دارند بخاطر فریاد کردن ..
نه دامنی برای فرو ریختن ..
نه قطره خونی پاک ، بخاطر در هم آمیختن ..
..
و در بیکران این همه اشک صاحب گم کرده ،
من خبر از هزاران شعر نسروده :
هزاران شعر یتیم دارم
که پدرانشان را
سرایندگانشان را
گم کرده اند !
ای شُعرای دوران !
ای پدران زنده ی مشتی فرزندِ یتیم !
مژه ها ، ابروها ، طره ها و پستانها را
بار ستایش خسته کرده است !
نان ، گرسنه است !
بالا تر از نان ، چشمه ها : تشنه اند !
تجلی دهنده ی درخشندگی اشعه ی آفتاب
رخشندگی تصادفی اشک ابرهاست !
و پناهگاه لاله های صحرائی
در این دوران عصیان صامت ماسه ها ،
گوشه کنار ماتم زده ی قبرهاست !
..
کمر سالخوردگان را شیرینی خاطرات گذشته شکسته ،
و پشت جوانان را ، وحشت فرداهای نگران !
خون در شریان بشریت عزادار است
و هر ماسه ی تک افتاده ، در صحرای تنها
مظهر حماسه ی یک زندگی انسانیست
...
کاارو
![]()