. . ...
ــ در مورد عشق و دوست داشتن مطلبت حرف نداشت
موافقم
ــ
وای ! راست میگی ؟ــ آره .. ببین ! واقعا" چطوریه .. مثلا" یه نفر که عروسی میکنه ، بقیه رو از دست میده .. نه ؟!
ــ
اووم .. دلم نمیخواد محدود بشه
ــ ببین .. چطوره که آدم از بین این همه آدم فقط با یه نفر عروسی میکنه و رابطه شو مثه احمقا بابقیه
قطع میکنه
این خیلی بده
ــ
دقیقا" !! اسمشو هم میذارن « عشق » !!
یه تعصب محضــ ولی ببین .. تو مثلا" حاضری خانومت کس دیگه هم دوست داشته باشه ؟ .. خب اینم هست .. واسه
آدم گرون تموم میشه .. غیرت .. حسادت ..
ــ
اینا همه هست
من دلم نمیخواد اون یکی رو بخواد
ولی دلم هم نمیخواد محدود باشه
ــ یعنی اگه بدونی مثلا" زنت چه میدونم .. نقاشه .. خب ؟
بعد تو از کارش هیچی نمی فهمی
خب ؟
ــ
خب ..
ــ ولی اون زیاد با یه آقای نقاش صحبت میکنه ..
و به خود ِ اون و کارش علاقه داره ..
و تو این وسط هیچی از کارشون نمی فهمی
ــ
...
ــ این وسط می مونی که چی کنی
ــ
خیلی سخته
ــ علاقه ش به نقاشی ...
خب همینه دیگه..
آدم وا می مونه
ــ
باید قبل از ازدواج صحبتشو کردــ خب ..
ــ
هرچند خیلی چیزا بعدا" پیش میادــ دقیقا"

ــ
دنیای بدیه " " *
ــ بد نیست ، گیج کننده ست
آدم باید شانس بیاره

ــ
آره
واقعا" شانس میخوادــ من اگه باشم تشویقش میکنم به نقاشی
ولی اگه حسودیم شد
دقیقا" بهش میگم : بابا جون من حسودیم شد !!
ــ
...
ــ این ضعف منه که نمیتونم این قضیه رو قبول کنم
... . .
* : اسم به درخواست ایشان سانسور شد!
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:39  توسط مصطفا
|