مجله شپيگل: خانم فيشر، زنان و مردان با ازدواج ، به يکديگر قول عشق تا هنگام مرگ مي دهند. طبق گفته شما ولي معمولا بعد از 4 سال اين قول به جدايي مي انجامد؟
فيشر: بله. من به مدارک جمع شده از 58 کشور نگاه کرده ام، در آنها ديده مي شود که نيمي از کساني که از يکديگر جدا مي شوند، اين کار را در طول4 سال اول دوران ازدواج خود انجام مي دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جديد هستند.
شپيگل: اين نياز به عوض کردن پارتنر از کجاست؟
فيشر: در واقع بايد سوال شما بر عکس باشد: " چرا ما اصولا به مدت طولاني با هم مي مانيم؟ " 97% از جانواران پستاندار چنين تيمهاي دو نفري درست نمي کنند. چرا پس انسان؟ اين مساله ساده که ما يکديگر را به عنوان پارتنر پيدا کرده و به هم وفادار هستيم، يک حادثه شگفت انگيز است، و دليلش اين جاذبه غريبيست که آنرا عشق مي ناميم.

شپيگل: شما در مورد پديده عشق تحقيق مي کنيد، اينکار را چگونه انجام مي دهيد؟
فيشر: ما تعدادي از زنان و مرداني را که در آنها نشانه هاي عاشق بودن ديده مي شود توسط دستگاه MRT ( دستگاهي که از لايه هاي مختلف مغز يا هر جاي ديگر بدن عکسبرداري مي کند) معاينه کرده ايم، تا بفهميم احساس عشق در کدام قسمت مغز جاي دارد.
شپيگل: از کجا مي دانيد که آيا کسي واقعا عاشق است يا نه؟
فيشر: در اين مورد کافيست که از او بپرسم در طول روز چه مدت به معشوق خود فکر مي کند. معمولا جواب حدود 95% از وقت روز است، خوب چون عشق همين مسخ شدن خالص است. اين تمايل شديد، اين جوشش، هسته اصلي عاشق بودن است. عشق بسيار سرسخت و به ندرت قابل کنترل است و بسيار به سختي مي توان به آن پايان داد. به نظر من عشق قويترين ميل جهان است، بسيار قويتر از ميل به صکس. کسي که از رختخواب شريک جنسي خود رانده مي شود، دست به قتل او نمي زند، اما تعداد کساني که شريک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده اند زياد است، به خصوص در
مردان.
شپيگل: شما نوشته ايد از هر سه زن مقتول در آمريکا يکي از آنها از سوي پارتنر سابق خود به قتل رسيده است. اما تعداد مردان مقتول از سوي شريک سابق آنها تنها4% است. آيا زنان هنگام شکست در عشق بيشتر دست به خودکشي مي زنند؟
فيشر: نه، در مورد خودکشي هم تعداد مردان بيشتر است. سه چهارم کساني که به خاطر سرخوردگي در عشق خودکشي کرده اند، مردان هستند. زنان معولا رابطه بهتري با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحراني از سوي آنها بهتر پشتيباني مي شوند. بر عکس مردان معمولا وابستگي شديد به رابطه با آن يک شخص خاص دارند که اين مي تواند نتايج خطرناکي داشته باشد. ولي البته در زنان هم خودکشي از روي عشق ديده مي شود. من از افراد تحت معاينه خود سوال کرده ام که آيا حاضرند براي عشق خود بميرند يا نه. بسياري از آنان، به خصوص جوانان در گروه سني حدود 20 سال، به اين سوال پاسخ مثبت دادند، فکر مي کنم خود من نيز در آن مقطع زندگي همين پاسخ را مي دادم.
شپيگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقي مي افتد؟
فيشر: ما به افراد مورد آزمايش خود در حاليکه در دستگاه MRT قرار داشتند، يک بار عکس معشوق خود و يک بار يک عکس غريبه نشان داديم و عکسهاي مغزي آنها را در اين دو حالت مقايسه کرديم. به نظر مي آيد که دو ناحيه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسايي کرده ايم. از علائم بارز ديگر، بالا رفتن ميزان هورمون دوپامين (Dopamin) و نورآدرنالين(Noradrenalin ) و پايين آمدن ميزان هورمون سروتونين (Serotonin) در مغز است. انرژي جوشان، تحريکات خوشحال کننده گاهي تا به حد رسيدن به خلسه، عرق کردن زياد و طپش قلب نتيجه ترشح اين سوپ هورموني است.
شپيگل: هومر (Hommer ) هم به اين نتيجه رسيده بود که:" و نيروي عشق در آن درون بود که حتي از عاقلان نيز عقلشان را ربود". اين همه ديوانگي چه معنايي مي دهد؟
فيشر: خود من هم مدتها تصور مي کردم که طبيعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولي فکر مي کنم که عاشق شدن براي اين به وجود آمده است که توجه ما (براي توليد مثل) متوجه يک پارتنر باشد و وقت و انرژي تلف نشود.
شپيگل: آيا ميل جنسي براي اين منظور کافي نبود؟
فيشر: نه، ميل جنسي به تنهايي توجه ما را به سوي شريکهاي متعددي جلب مي کند، عاشق بودن باعث تحريک اين ميل در رابطه با معشوق مي شود. ميزان بالاي ترشح هورمون دوپامين باعث ترشح شديدتر هورمون جنسي تستسترون هم مي شود. به همين دليل است که عشاق ميل ترک اطاق خواب را ندارند.
شپيگل: علت اين شدت احساسات چيست؟ همانطور که خود در کتابتان نوشته ايد، موشهاي صحرايي فقط براي چند ثانيه جلب يکديگر مي شوند، فيلها مدت چند روز. حتي در شامپانزه ها نيز دوان عشق کوتاه است. چطور اين احساس در ما تا به اين حد پيش ميرود که حاضر به مرگ براي ديگري هستيم؟
فيشر: من تصور مي کنم که راه رفتن بر روي دو پا همه چيز را در ما تغيير داد. تا قبل از اينکه نياکان ما (که احتمالا شبيه شامپانزه هاي امروز بوده اند) راه رفتن روي دو پا را بياموزند، ماده ها فرزندان خود را به پشت حمل مي کردند، دستانشان آزاد بود و احتياج به نرها براي حفاظت و همراهي نداشتند. ولي از حدود 6 تا 7 ميليون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روي دو پا کرد، مشکل آغاز شد: چرا که حالا ماده ها بايد فرزندان خود را بغل مي گرفتند و من نمي توانم تصور کنم که آنها مي توانستند با يک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست ديگر به دنبال آذوقه بگردند و يا از خود دفاع کنند، پس به يک شريک براي بزرگ کردن فرزندان خود احتياج داشتند.
شپيگل: و مردان؟
فيشر: براي آنها هم تمرکز به روي يک شريک نفع داشته است. به عهده گرفتن وظيفه محافظت از چند شريک براي آنها هم کار سختي بوده است. بچه هايي که از سوي يک جفت محافظت مي شده اند، شانس بهتري براي زنده ماندن پيدا مي کردند و از همانجا ارتباطهاي سلولهاي عصبي براي ايجاد حس عاشق بودن شکل گرفته است.
شپيگل: مدت زمان عاشقي چقدر است؟
فيشر: طبق تحقيقات ما بين 18 ماه تا سه سال. البته اين مدت زمان مي تواند طولاني تر هم بشود اگر در برابر رابطه عشقي موانعي وجود داشته باشند، مثلا اگر دو نفر در دو کشور مختلف زندگي کنند يا يکي از آنها متاهل باشد. اين نيز از خصوصيات سيستم ترشحي دوپامين است: اگر مغز "پاداشي" دريافت نکند، اين سيستم خيلي فعالتر ميشود...
شپيگل: ...و با ترشح بيشتر قابليت رنجبري را بالا مي برد.
فيشر: بله. البته کار اين سيستم به هيچ وجه هميشگي نيست. اگر خوش شانس باشيم، اين حس عاشقي تبديل به دوست داشتن مي شود. در آن صورت هورمونهاي ديگري کارگرداني را به عهده مي گيرند: اوکسيتوسين (Oxytocin) و واسوپرسين (Vasopressin) که باعث حس نزديکي و رابطه نزديک هستند و ترشح هورمونهاي دوپامين و تستسترون را کم مي کنند. و اين خوب هم هست. کسي که صاحب فرزندي مي شود، نمي تواند تمام شب در اطاق خواب به دنبال معشوق بدود!
شپيگل: ولي براي بسياري از زوجها دقيقا همين از دست رفتن رابطه جنسي يک مشکل بزرگ است.
فيشر: براي همين توصيه من براي رابطه هاي دراز مدت اين است که از داشتن مرتب صکس خود داري نکنند. ما جانوري هستيم که براي اين ساخته شده ايم که مرتب با هم آميزش داشته باشيم. انسانهايي که به صورت قبيله اي زندگي مي کنند، اکثرا روزانه با يکديگر رابطه جنسي دارند. ترشح هورمون تستسترون، باعث بالا رفتن هورمون دوپامين هم مي شود که به برقراري رابطه کمک مي کند. ولي البته من زوجهايي را مي شناسم که بدون اين ارتباط نزديک جنسي هم با يکديگر زندگي مي کنند. کيفيت داشتن ارتباط نزديک کمي دست کم گرفته مي شود. ما به دنبال عشق رمانتيک هستيم، که ميلي ساده و يک جور ديوانگي کور است. احساس رابطه نزديک ولي يک حس بسيار رنگارنگ مانند نقشهاي يک قالي شرقي است، که پر از احترام، طنز و خاطرات مشترک است.
شپيگل: و با وجود همه اينها اين سيستم مي تواند خيلي آسان از هم بپاشد.
فيشر: درست است و قابل توضيح هم هست: اين در طبيعت انسان است که تا زماني با شريک خود همراه باشد که فرزند آنها از آب و گل در آمده باشد. زنهاي قبيله اي در جنوب آفريقا هر چهار سال يک بار بچه دار مي شوند و هر بار از مردي ديگر. در جامعه مدرن اين مساله به شکل بالاتر رفتن ميزان طلاق به خصوص در دوران4 سال اول شکل پيدا مي کند. به نظر مي آيد طبيعت انسان براي اين ساخته شده است که با شريک خود فرزندي داشته باشد، و بعد از مدتي برود. و من فکر مي کنم زندگي ما کم کم به زندگي نياکانمان شبيه تر مي شود.
شپيگل: چرا؟
فيشر: در دوران زندگي قبيله اي، زنان 80% آذوقه را تامين مي کردند. به اين ترتيب آنها قدرت "اقتصادي" داشتند و به همين خاطر وابسته نبودند. امروزه همسر يک رئيس بانک به عنوان مثال، که از خود تحصيلات يا در آمدي ندارد، همسرش را ترک نمي کند چون از نظر اقتصادي قادر به اين کار نيست. ولي در بسياري از جوامع دنيا اين موقعيت تغيير مي کند، زنان بيشتر صاحب استقلال اقتصادي مي شوند و بيشتر توانايي آنرا پيدا مي کنند که به رابطه هاي ناخواسته پايان دهند...
شپيگل: يا بيشتر رابطه هاي موازي داشته باشند ؟(توضيح خودم: منظور من از رابطه هاي موازي، همون چيزيه که بهش خيانت در رابطه ميگيم. من از اين کلمه به خاطر بار اخلاقيش استفاده نمي کنم)
فيشر: نه، نه الزاما. جالب اينجاست که امروزه نسبت به گذشته کمتر رابطه هاي موازي ديده مي شود ، يکي به خاطر اينکه اين امکان بيشتر هست که نوجوانان و جوانان تجربه هاي متعدد خود را داشته باشند، و يکي ديگر به اين دليل که رابطه ها امروزي هم کوتاه تر شده اند.
شپيگل: آيا اين جريان در آينده ادامه پيدا مي کند؟ آيا آمار طلاق بالاتر نيز مي رود؟
فيشر: بله، در اين مورد شک ندارم. و البته شکلهاي جديد با هم زندگي کردن به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال يک نوع ازدواجهايي که بعد از مدت زمان خاصي خود به خود لغو مي شوند. در آنصورت دو طرف تلاش بيشتري براي حفظ ارتباط خود خواهند کرد. البته انسانها در آينده نيز همچنان ازدواج خواهند کرد-حتي دوباره و سه باره. اين به معناي پيروزي اميد بر تجربه است. ما همچنان تلاش خود را خواهيم کرد-تقصير به گردن سيستم عصبي و هورموني ماست!
شپيگل: آيا ما واقعا اينقدر در برابر عشق بي اراده هستيم؟ تا چه حد آزادي انتخاب پارتنر خود را داريم؟
فيشر: ما حداقل اين توانايي را داريم که از عاشق شدن خود جلو گيري کنيم. تصور کنيد شما تازه صاحب فرزندي شده ايد، همسر خود را دوست داريد و در عين حال شخصي را در محل کار خود بسيار جذاب مي يابيد. شما قادر هستيد به خود بگوييد:"نه،من خوشبخت هستم، اين شخص نيز متاهل است، رابطه ما، موفق نخواهد بود". چنين صرف نظر کردني مشکل، ولي ممکن است. صرف نظر کردن از صکس خيلي ساده تر هم هست. من فکر مي کنم ما مرتب با کساني برخورد مي کنيم که مايل هستيم با آنها رابطه جنسي داشته باشيم، و در آخر تنها دست آنها را مي فشاريم.

شپيگل: آيا عشق و دوست داشتن و دوست بودن در کنار هم ممکن است؟
فيشر: قاعدتا بله. قسمتها مختلف مغز که مسئول احساس عشق، رابطه ، دوستي و هوس هستند، مي توانند موازي هم کار کنند. ما حتي قادريم با کسي زندگي کنيم و در عين حال عاشق شخص ديگري شويم. اين توانايي از نظر تئوري تکامل هم قابل توضيح است، چرا که اين کار يک استراتژي دوبرابر به حساب مي آيد: در يک سو رابطه دراز مدت که باعث ثبات اجتماعي مي شود، از سوي ديگر پارتنر جديدي که امکان انتقال ژنها به نسل بعدي را بيشتر مي کند. واقعيت اين است که حتي در رابطه هاي موفق نيز ، ما شبها در تخت خوابيده ايم و از خود سوال مي کنيم که آيا نمي توانستيم انتخاب بهتري داشته باشيم. اين يک نيروي تخريب کننده مغز ماست...
شپيگل: و وقتي اين نيروي تخريب کننده زماني باعث جدايي شود، درد آن جدايي تقريبا به همان شدت شادابي زمان عاشق بودن است. آيا اين اشخاص را هم تحت نظر داشته ايد؟ در مورد آنها چه مشاهداتي داشتيد؟
فيشر: در اين اشخاص دو حس به شديد ترين شکل خود ديده ميشود: خشم و نااميدي. اين دو احساس در دو فاز مختلف به سراغ فرد مي آيد: بعد از جدايي ابتدا زمان خشم يا اعتراض است، شخص سعي مي کند پارتنر خود را دوباره به دست بياورد. سيستم ترشحي دوپامين ، بسيار فعال ميشود ،چون مغز باز هم "پاداشي" دريافت نمي کند. انرژيي که در اين زمان صرف مي شود بسيار زياد است. دوباره پارتنر سابق محور همه چيز مي شود و حس عشق باز هم قويتر مي گردد که حتي ممکن است تبديل به حس نفرت هم بشود.
شپيگل: ...حس نفرت براي به دست آوردن دوباره پارتنر کمي عجيب به نظر مي آيد.
فيشر: اين آخرين تلاش است. هر چه باشد، اينجا يک نفر دارد بر سر آينده ژنهاي خود مبارزه مي کند! و در واقع گاهي اين روش کارساز نيز هست. گاهي دو نفر دوباره به سوي هم برمي گردند وقتي يکي از آنها ديگري را تحت فشار سخت احساسي، مثلا تهديد به خودکشي قرار مي دهد.
شپيگل: ولي سوال اين است که ارتباطي که با اين روش دوباره بر قرار شود تا کي ادامه پيدا کند.
فيشر: درست است. ولي خشم و نفرت مي تواند کمکي هم باشد براي اينکه شخص خود را راحتتر از پارتنر خود جدا کرده و به دنبال پارنتر جديد باشد. البته قبل از آن فاز افسردگي شديد سر مي رسد. تمام دنيا خاکستري مي شود، کسي زنگ نمي زند و شخص دچار دپرسیون می شود .
شپیگل:چرا طبيعت جدايي را براي ما اينقدر مشکل کرده است؟ آيا بهتر نبود که خيلي راحتتر با نيرو و انرژي دوباره به زندگي بر مي گشتيم؟
فيشر: من فکر مي کنم که اين افسردگي هم فايده هاي خودش را دارد. کسي که ترک مي شود، احتياج به کمک دارد، چرا که همياري پارتنر او يکباره از بين رفته است. مسلما کسي که با لبان خندان به سوي دوستان براي کمک خواستن مي رود، زياد قابل باور نيست. افسردگي يک نشانه خيلي خوب براي اطرافيان است که يک مشکل بزرگ اين وسط وجود دارد. در ضمن، يک افسردگي خفيف در اين موقعيت مي تواند کمک کند که شخص خود و اطراف خود را واقعي تر ببيند.
شپيگل: آيا راههايي وجود دارد که ما عشق از دست رفته خود را راحتتر فراموش کنيم؟
فيشر: بزرگترين توصيه من اين است که هر چيزي که ما را به ياد او مي اندازد ، از بين ببريم و يا از زندگي خود دور کنيم. نامه ها، عکسها، کارتها ، و البته که هرگز به او تلفن نکنيم...
شپيگل: پس عشق مانند يک ماده مخدر است؟
فيشر: دقيقا، پس براي ترک اعتياد بايد از آن دوري کرد. نشانه هاي ترک اعتياد عشق خيلي شبيه به ترک کوکائين است: خواهش بسيار شديد، ماليخوليا، خستگي، از دست دادن تعادل روحي. البته تفاوتهايي هم وجود دارد. کسي که به کوکائين معتاد است، هر روز همان خواهش روز قبل را احساس مي کند، در حاليکه کسي که به عشق خود رسيده باشد، اکثرا بعد از مدتي اين خواهش را ندارد که هر روز پارتنر خود را ببيند.
شپيگل: شما براي اين مشکل تجويز قرص را نيز پيشنهاد مي کنيد.
فيشر: وقتي براي مقابله با افسردگي از دارو استفاده مي شود، چرا براي مقابله با درد عشق از اين روش استفاده نشود؟ البته با اينکار قادر نخواهيد بود يک رابطه را نجات دهيد، ولي مي شود با اينکار مثلا جلوي خودکشي از سر عشق را گرفت. البته من اخطار مي دهم که از اين داروها به مدت زمان طولاني استفاده نشود، اين داروها ترشح دوپامين و سروتونين در مغز را کم مي کنند، و اين در دراز مدت مي تواند باعث شود که شخص ميل به پيدا کردن رابطه( جديد) و ميل به ارتباط جنسي را از دست بدهد.
شپيگل: براي استفاده از دارو تا کجا مي توان پيش رفت؟ مثلا مي توان براي کساني که به دنبال عشق از دست رفته خود تا حد مزاحمت پيش مي روند (به اصطلاح: استاکر Stalker ) درمان با قرص را تجويز کرد؟
فيشر: چرا که نه؟ اينکه مواد شيميايي چقدر رفتار ما را تغيير مي دهند را هر کسي که يک آبجو هم خورده باشد ، مي داند. البته نبايد فراموشکرد که در مورد استاکر ها، اختلالات رفتاري ديگر نيز به مساله اضافه مي شود. من فکر مي کنم که هر کسي دلش مي خواهد به دنبال عشق از دست رفته اش برود، ولي اينکار را نمي کند چون ياد گرفته است که نبايد اين کار را بکند. ولي استاکرها قادر به کنترل اين کشش خود نيستند.
شپيگل: داروهايي که ميل جنسي را تشديد مي کنند ، مدتهاست که ساخته شده اند. آيا زماني علم قادر به ساختن ماده اي براي ايجاد عشق
و برقراري يا تشديد آن خواهد بود؟
فيشر: فرمهاي مخصوصي از LSD باعث ميشود که شخص راحتتر عاشق شود. اما در کل من احتمال نمي دهم که چنين دارويي در آينده واقعا ساخته شود. بايد پارامترهاي مختلفي کنار هم جمع شوند که شخصي عاشق شود: زمان مناسب و تحريکات حسي مختلفي که پاسخ دادن به آنها از دوران کودکي ما شکل گرفته است. البته من فکر مي کنم ماده اي ساخته خواهد شد که ميزان ترشح دوپامين و نورآدرنالين را در مغز افزايش دهد و با اينکار آمادگي مغز را براي عاشق شدن بالا ببرد.
شپيگل: آيا ممکن است اين آماده سازي مغز بدون دارو نيز انجام گيرد؟
فيشر: بله ، البته. من به تمام جواناني که دلشان مي خواهد عاشق شوند توصيه مي کنم: برويد به بيرون، به سوي دنياي بيرون برويد، به ديگران نشان دهيد که دنبال عشق هستيد، و بازي عشق را بازي کنيد. آماده سازي مغز، بر پايه به تحرک در آوردن سيستم ترشحي دوپامين است، وقتي کسي را پيدا مي کنيد که فکر مي کنيد مي تواند پارتنر شما باشد، بهتر است با او کارهاي جديد، مهيج و حتي خطرناک انجام دهيد. نزديکي نيز ميزان ترشح دوپامين و تستسترون را بالا مي برد، براي همين من هميشه به دانشجويان خود مي گويم با کسي به رختخواب نرويد که از او خوشتان نمي آيد،چون ممکن است عاشقش بشويد!
شپيگل: آيا حقه هاي ديگري براي ايجاد عشق به ذهنتان مي رسد؟
فيشر: همانطور که Baudelaire گفته است:"ما زنان را هر چه غريبه تر باشند، بيشتر دوست داريم" ، من به زنان توصيه مي کنم که کمي مرموز باقي بمانند. و کلا اين راه موثري است که علاقه هاي طرف مقابل را پيشبيني و ارضا کنيم. همانطور که مردان در هيچ زمان ديگري به اندازه چند هفته اول عاشق بودن خود ميل به صحبت کردن ندارند، يا زنان هيچ زمان ديگري به اندازه آن زمان با شريک خود فوتبال تماشا نمي کنند!...البته کارسيستم مغزي مردان در اين دوران هم با زنان متفاوت است، در مردان قسمتهايي از مغز که مربوط به تحريکات بينايي مي شوند بيشتر فعال است.
شپيگل: و اين تعجب آور نيست، درست است؟
فيشر: درست است. ولي پيش ضمينه تکامل در اين مورد جالب است. مردان به زناني نگاه مي کنند که قابليت زايش داشته باشند (توضيح خودم: در واقع زنان زيبا!) ، و زنان براي اينکه بدانند آيا پارنتر آنها مي تواند از پس نگهداري از بچه ها خوب بر بيايد، سعي در شناختن شخصيت او دارند. اينکار به مراتب مشکل تر است و پيش از همه احتياج به داشتن حافظه اي قوي دارد. براي همين زنان مرتب با دوستان خود از اين صحبت مي کنند که طرف مقابل چه گفته است، چه رفتاري داشته است و چکار کرده است. در زنان آن قسمت از مغز که مربوط به حفظ خاطرات است بیشتر فعال است .

شپيگل: اما خاطرات به تنهايي آتش عشق را روشن نگه نمي دارند.
فيشر: نه، در دراز مدت احتياج به کار کردن دائمي روي رابطه هست.
شپيگل: توصيه شما در اين مورد چيست؟
فيشر: در اصل الان بايد مي گفتم سالي يک بار از پارتنر خود جدا شويد، رابطه هاي ديگري را تجربه کنيد و بعد سعي کنيد دوباره از اول شروع کنيد!
شپيگل: اين را جدي نمي گوييد!
فيشر: البته که نه. مسلم است که کسي نمي خواهد واقعا اينطور زندگي کند. ولي توصيه من اينست که از اول انتخاب درست انجام دهيد، شخصي را انتخاب کنيد که برايتان در دراز مدت جالب باشد، به نوع خاص خودش. به طرف پارتنر خود برويد، با او صحبت کنيد و به حرفهايش گوش دهيد، از او سوال کنيد، سعي کنيد جذاب باقي بمانيد و احتياجات خود را بيان کنيد. البته که با وجود همه اينها تضميني وجود ندارد. چرا که متاسفانه واقعيت اينست: ما براي اين در دنيا نيستيم که خوشبخت باشيم، ما در اين دنيا هستيم که توليد مثل کنيم.
شپيگل: از شما براي اين مصاحبه متشکرم.
از مجله شپيگل، شماره 9، فوريه2005
اقتباس از « شبنم فکر »
* * * * * * *
پی نوشت۱ : شرمنده اگه کلی دپرس شدین از خوندنش !
پی نوشت۲ : این"محمد مهدی" گردنش بد جوری رگ به رگ شده ، میگه خدا رو شکر کن میتونی
موقع خواب بلولی ! ( سلامت ، امنیت ، پدر و مادر ...از نعمتهایی هستن که تا خدای
نکرده از بین نرن آدم قدرشونو نمیدونه ! ... کاش که بدونیم... و خدا نگهشون داره !)
پی نوشت۳ : "گارسیا مارکز" میگه : اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی
نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد ...
ای حال میده این جمله !! مگه نه ؟!!